G(-)@Y£gI-I@$

عشق را نه...!!!
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

با پول میتوان :

خانه خرید ولی آشیانه را نه!

رخت خواب خرید ولی خواب را نه!

ساعت خرید ولی زمان را نه!

کتاب خرید ولی دانش را نه!

مقام خرید ولی احترام را نه!

دارو خرید ولی سلامتی را نه!

خون خرید ولی زندگی را نه!

و بالاخره...

میتوان قلب خرید ولی...

                          عشق را نه...


 
comment نظرات ()

 
خدایا....!
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

خدایا لطف تو در حق من شاید فزون باشد

ولی ای ره گشای مهربان

یکبار این لطفت را نشانم ده

خدایا بار ها گفتی:"اجابت می کنم آن را که گیرد دامن من را"

تو خود دانی خدایا

مرد باقول ترین باشد

زبانم لال ای معبود من،شاید تو نامردی..!

زبانم لال ای یکتا خدا، شاید که قولی  نیست!

خدایا چرخش گردون برایم سرنوشتی چید

که با دنیای رویاهای من بیگانه ای بس بود!!!

بیا اندیشه کن من از برای ارزوهایم

خدایا لحظه ای دامان پر مهرت رها کردم؟

به جرأت میتوان فریاد کرد" یا رب برای لحظه ای هم نه...!"

خدایا آمدم امشب به درگاهت

که گویم خواستم از تو وصال عشق شیرینم

و میدانم که تو از هرچه کردم با خبر هستی

و میدانی که من خود را سزاوار چنین قدری نمی دانم

خدایا از برای وعده بر قولت دگر هنگامه ای دیر است !

به آن دلخوش کنم

شاید وفای قول تو در آخرت باشد!

که خود گفتی:

"هر آن کس را نبخشیدم به حاجت ها در این دنیا

        به آن دنیا بر این حاجت ناکامی خویش است.......

 


 
comment نظرات ()

 
زندگی دایره ایست
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

زندگی دایره ایست

مرکزش صفر بزرگ و منم داخل آن

و تویی نیز چون من

و من و تو با هم می توانیم که از صفر بزرگ بسازیم عددی

و به اندازه اندازه ی خود حجم این دایره را بیش کنیم

گر چه صفریم ولی گسترش خویش کنیم

پس اگر من به تو یاری نکنم

و تو مانی بی من

یا بمانم بی تو

آسمان بی کس و بی مهر شود!

دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود.....


 
comment نظرات ()

 
در نیمه های شب:
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

در نیمه های شب:

جز من که با خیال تو می گشتم

                        جز من که در کنار تو می سوختم غریب!

تنها ستاره بود که می سوخت

                          تنها نسیم بود که می گشت...!


 
comment نظرات ()

 
باز کن پنجره را...
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩
 

باز کن پنجره را...

        که نسیم روز میلاد عقاقی ها را جشن میگیرد!

وبهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است

همه ی چلچله ها بر گشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یک پارچه آواز شده

و درخت گیلاس...

         هدیه ی جشن عقاقی ها را گل به دامن کرده است

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را و بهاران را باور کن...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

یک روز ما کودک بودیم

دستمان را زیر چانه تکیه گاه می ساختیم

و به قصه های مادر بزرگ گوش می دادیم

یک روزمادربزرگ میمیرد وبا مرگ مادربزرگ...

قصه ها میمیرند!

و کودکی میمیرد!!!

تنها یاد می تواند قصه های مادر بزرگ و کودکیمان را جاودان کند...!


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

نگاهم کن که من محتاج ان چشمان دلتنگم

بگو با من دوباره راز مستی را

که من بی تو به یک دنیا شقایق دل نمی بندم...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شقایق حلم زاده - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

دنیا را بد ساختند!

کسی راکه دوست داری،تورادوست نداره!

کسی که تو را دوست داره،تو دوستش نداری!

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد...

به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند!

و این رنج است...

(((زندگی یعنی این!)))


 
comment نظرات ()